در پی یک آب باریکه ی زلال
راحت تر می توان دید ...
پرهای پروانه ها ...
طاقت آتش ندارند ...
لیک از عشق آتش ... خود را به مسلخ می کشند ...
دوست تر خواهی داشت ...
مادامی که خیسی لبانت را
به رژ های رنگ خاطراتی
به یاد آوری ... و بر بلندای ساختمان های نیمه کاره
فریاد شوی ....
دوست تر خواهی داشت ...
آنجا که بدانی
فریاد گوش خراش عشق
با گام های زمستانی من ...
لبریز سرسره بازی کودکانٍ هوس آلودگیٍ انسانی خواهد شد ...
دوست تر ...
عاشق تر ...
بی پروا تر ...
و پر نیرنگ تر
خواهی شد ...
سروده ای دیگر را .... سرمه ای از سیاهی های حاجی فیروز های گذشته بر چشمانم خواهم نشاند ...